از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت دوازده :
بیشتر کسانی که افطار میکردند از سر سفره بلند میشدند. تنها جمعی از افراد مسن و قدیمی محل بودند که همزمان با خلوت شدن سفره، داشتند در مورد تهیهی سبدهای غذایی برای ساکنان کورهپزخانهها حرف میزدند. عطا خودش را بیشتر به سمت عباد کشاند که استکان چایش را در دست گرفته و گوشش به حرفهای پیشنماز بود. بعد از چند دقیقه با حس سنگینی نگاه کسی سربرگرداند. عطا را دید که روبرویش با سه نفر ف
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
چون به خلوت میرود...
۱۰ ماه پیشزینب
2حاجی رفت سیگار بکشه کنار حوض؟ معمولا حاجی های تسبیح به دست از سیگار بدشون میاد نه اینکه یه دست تسبیح و ی دست سیگار. جالب شد
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
تسبیح چه ربطی به تنفر از سیگار داره؟😕🤔
۱۰ ماه پیشفخری
0ممنون از رمان خوبت نویسنده عزیز واقعا عالیه خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤❤🌹🌹
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عالی وجود نازنینتونه. زنده باشید. ❤️❤️
۱۲ ماه پیشزینب حیدرزاده
0بله قلم خوبی دارد
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🙏🏻🙏🏻🙏🏻
۱ سال پیشفاطمه ❤️
2حاج عباد ،هم دسته حزب باد، باد هر سمتی بوزه اونم همون سمتی خم میشه،من حس میکنم عطا پسر خودشه؟! ممنون فاطمه جان 🌟💜🌟💜
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
امان از این حاج آقا. هفت خطیه واسه خودش.
۱ سال پیشآتوسا
1شخصیت عباد دو رو بودنش برام جالبه چطور آدم ظاهرش با باطنش اینقدر میتونه فرق داشته باشه
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عباد بستگی داره منفعتش تو چی باشه. بسته به منفعتش رنگ عوض میکنه.❤️
۱ سال پیشدینا
0ایده ی جدیدیه و خب مثل فیلمه قابل تصوره
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
خوش بشینه به نگاهتون❤️
۱ سال پیشراز
0دستت طلا رمان قشنگیه
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زیبانگرید.💋🎀
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
1حاجی یه ذکری سوره ای چیزی بخون سیگااار آخه استغفرلله😒